تبليغاتX
چشمانِ خیس

چشمانِ خیس

 

یک گوشه دنج دلم را انتخاب می کنی و به زور ، همه چیز و همه کس را کنار می زنی و هرجور شده خودت را بینِ همه جا می کنی و بعد طلبکارانه شروع به غر زدن می کنی که چقدر اینجا شلوغ است و جا کم و ادامه می دهی که از جاهای شلوغ خوشم نمی آید... و من – تنها که نه! – به همه میهمانانِ دلم زل می زنیم به لب های کوچکت که چون ماهی تکان تکان تکان...از حرکت ایستادند چرا...؟! نفسی تازه می کنی و باز شروع می کنی و همه...محو می شوند در تو...نیست می شوند....همه " تو " می شوند ناگهان! خالی می شود دل و می مانی تو – تنها که نه! – تو و عشق و سکوت و نگاه و بغض و حساب و کتاب و کوله بار و شعر و قلم و بغض و سکوت و اشک و مرگ و سکوت...

نگاهی به دور و برت می اندازی که مطمئن شوی از تنهاییت و آن گاه با خیالِ تخت و خاطرِ آسوده بلند می شوی و همه جایِ دلِ پریشانِ مرا سَرَک می کشی که مبادا کسی مانده باشد هنوز، و جایت – خدایی نکرده – تنگ شود که نتوانی – زبان لال – به راحتی تاخت و تاز کنی و غارت کنی و بسوزانی و ویران کنی و آتش بزنی. می روی می نشینی – همان گوشه دنج – و شروع می کنی به حساب کردن – چه چیزش را نمی دانم – شاید حسابِ دل ها از دستت در رفته باشد! حساب می کنی و من محوِ تماشا می شوم و حساب می کنی و من آب می شوم و حساب می کنی و من می سوزم از سکوتت و حساب می کنی...آن قدر که دلم تنگ می شود برای صدایت و هر روز تنگ می شود و تنگ تر...

آن وقت است که حسابت تمام می شود و من خوشحال، می خواهم سکوت هایت را با وراجی هایم تلافی کنم که...کوله بارت را برمی داری و میگویی : جا کم است و می روی –کجایش را نمی دانم – تقصیر من نیست! گفته بودم که دلم تنگ شده.../


پ.ن : رفتی

              و نگفتی

               تو از اول هم بنای ماندن نداشتی

           داشتی؟

حالا هم

         اصلا فراموش کن

فرض کن

یکی بود...یکی نبود

 

 پ.ن ۲: خسته ام...
خسته از ادامه....
دلم پایان می خواهد..../

+ نوشته شده در ششم دی 1390 توسط راضـ/یــهـ |


 

 * مثلِ هوا...

          کنارت هستم...

                      کمی مرا نفس بکش ...

       "  حبسم کن درون سینه ات ".../

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  - - - - - - - - - -- - - - - - - - - -

* زمستان ها ....

         سردم که می شود....

       زل می زنم به عکست درونِ قاب

  گرمایِ نِگاهَت...

                            گرم که نه!

       "  ذوبم می کند ".../

+ نوشته شده در هفتم شهریور 1390 توسط راضـ/یــهـ |


* سنگیـن شد بارِ عهد بر دوشِ علی

   در چاه افتاد آهِ خاموش علی

  - دنیا باشد برای اهلش، باشد

  ای مرگ ! بیا، بیا در آغوش علی

 

* در شور و شرِ حجاز تنهاست علی

   در نیمه شبِ نماز تنهاست علی

   ما نیز نمی فهمیم اندوهش را

   با این همه شیعه باز تنهاست علی

 

* فرسنگ به فرسنگ علی ماند و علی

   ای مرگ به نیرنگ ، علی ماند و علی

   در عرصه لاف، کوفیان سر دارند

   در معرکه جنگ علی ماند و علی

 

تو این شبها هرکس بدی دیده...حلال کنه. بزرگی ِما آدما بالاتر از اینه که نخوایم کسی رو ببخشیم.

التماس دعا/

 

+ نوشته شده در یکم شهریور 1390 توسط راضـ/یــهـ


دلتنگی از جنون می آید و جنون از عــ شـ ق ... عشق یعنی " تو " ... سرچشمه عشق که تو باشی چه مجنون ها که نمی پروری و چه شعرها که الهام نمی دهی ...         

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود        راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار؟

تا ابد دورِ تو میگردم بسوزان عشق کن             ای که شاعر می کشی ، پروانه می خواهی چه کار؟

نمی دانم چه رازی در نگاهــ /ت نهفته است ! یادت می آید؟ گفته بودم که به تیر نیازی نداری ، نگاهت کافی ست تا در خشاب چشـ مـ ان ت بگذاری اش و تق! ... سوراخ سواخ کنی دل را! شکارچی فهاری هستی. اراده کنی شکار را به چنگ آورده ای و این است مدام ورد زبانت که : " تیرم به خطا می رود اما به هدر نه" (و همین جا بود که حواسم پرت زمزمه لبانـ/ت شد و ناگهان چشم باز کردم و خودم را دست و پا زنان درون دام دیدم) راست می گویی ، شاید هم دل من یکی از همین خطاها بود...شاید هدفت دل دیگری بود و ناگهان من – ببخش که در حضورت حرف از خودم به میان آمد – سر راهت سبز و مانع رسیدن تیرت به هدف شدم.

اما ، برای امروز به همین قانع باش... وقت برای شکار زیادست...بیا برویم تا سوراخ های دلم را التیام بخشی...بیا برویم که مرهمی جز تو سراغ ندارم برای زخم هایم...بیا برویم مرهم زندگی ام/


زندگی نوشت : دانشمندان می گویند نیروی پروتون است که نگاهت را نافذ کرده...اما من تو را به خاطر "خودت" می خواهم نه برای نگاهــ/ت... نگاه بهانه ای بیش نیست. بهانه ای برای زنده ماندن/ بهانه ای برای زندگـــی

من عاشق چشم سیاهت نیستم که

دیوانه طرز نگاهت نیستم که

یک کودکم با فکرهای بچه گانه

عشق بزرگ و دل به خواهت نیستم که.... 

 

+ نوشته شده در نوزدهم خرداد 1390 توسط راضـ/یــهـ |



ادامه مطلب

+ نوشته شده در شانزدهم خرداد 1390 توسط راضـ/یــهـ |


 

همه چیز را گذاشته ام توی چمدانی که ندارم :

یک جفت پای پیاده که بی تو تمام شد. دو چشم بی سو که توی دستمال های خیس پیچیده ام و حسرتی با چند کلمه پس و پیش افتاده : " دارمــ ، من ، دوســــت ، را ، تــــو ..."   

 خب ؛ زیاده عرضی نیست. شرمنده ام اگر "باید بروی" را می روم...

                                                                                                          « اسماعیل فیروزی »

 

یک بار ، نه صدبار ، نه هر بار نفهمید

انگار نه انگار... نه! انگار نفهمید !

فریاد زدم، داد زدم دوستتان دا...

یک عمر به در گفتم و دیوار "نفهمید" !

+ نوشته شده در چهارم خرداد 1390 توسط راضـ/یــهـ |


 

هُرمِ حضورت رسوخ می کند در بند بندِ سلول های بی جانِ بدنم...

آتش زیر خاکستر است که گر می گیرد با وجودت...شعله ور می شود تا آنجا که سلول های مردۀ مغزم را هم تحت الشعاع قرار می دهد..."خطوطِ ارتباطی مغزم را اشغال کرده صهیونیسم عشقت..." عجب حکایتی است...که تصاحب کردی قلب ام را ... در آن نماز می گذاری و نمی گویی که – شاید – زمین آن غصبی باشد و نماز من که نمی دانم - نعوذ بالله - تعظیم در برابر اوست یا خدا...باطل!

وضویت را رندانه در حیاطِ کوچکِ خانه ام گرفتی و با فراستِ تمام مرا از زیر نگاه تیز بین ات گذراندی و عجز و لابه ام  در طلب دستانت را دیدی

       "  من ناگزیر سوختنم چون که زل زده است         خورشیدِ تیز چشم تو با ذره بین به من "

دیدی که با استیصال تو را جستم در خیال و آغوش بازت را که – شاید – آرمیده ام در آن... چه خیالِ باطل و چه رویای عاشقانه ای..! سپیدی دستانت سرخ کرد صورتم را و شرم کردم از طلب آنها...نگاهم را جایی دوختم که تلاقی نکند نگاهــ م با غمازی چشمانــ ت تا نکند بیش از این دل از کف ام برود...آن زمان است که بی دل عاشق شوم!

پس...سریع تر تکبیر نمازت را بگو تا به دلت اقتدا کنم...

      " من از اول که با خوناب اشک دل وضو کردم        نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ"


پ.ن : در نمازم ز خدا عقل طلب می کردم

                                                           "عشق" اما خبر از گوشه محراب گرفت

+ نوشته شده در چهارم بهمن 1389 توسط راضـ/یــهـ |


 

¤ چشمانت...شرم نکردند و تابیدند....

          آن قدر که من داغ شدم...گر گرفتم...." آن قدر که از وجودت ل ب ریز شدم"...


¤ نگاهــ "ت" را می پاشم درون شعرهایم...

تا شاید از سنگینیِ آن به دوشِ نوشته ها افتد...! اما-

   واژه ها تاب نمی آورند...ذوب می شوند...

                                           نیـ سـ ت می شوند... و به دنبال آنها ِ

          " من هم م ح و می شوم..."/


¤ شهر از خطر چشمان تو در امان نیست*...همان دریایِ آبیِ پر تلاطمِ طغیان گرْ ــ

که هر کسی را غرق در خودش می کند...- آن قدر که هرچه تقلا کنی بیشتر غرق می شوی !...

پس آرام و ساکت خود را به دست " امواجِ وحشـی چشمانِ فریبنده " اشـ بسپار.../


پ.ن : باید امشب بروم بر سر یک بام بلند

                                                               شهر را از خطر چشم تو آگاه کنم...

                                                                                           ( محمدرضا طاهری)

+ نوشته شده در نهم آذر 1389 توسط راضـ/یــهـ |


¤ صورتم خیس است...

             اشک؟!

نه...!!

عرق شرم است که تاب حرارت دست هایت را ندارند...!/


¤ شکارچی قهاری هستی...به تیر نیازی نبود

                                   شلیک نگاهت اسیرم کرد!.../


¤ جغرافیای دلم را مرور می کنم...

            آب و هوا...هیچ مساعد نیست...

     بعد از رفتنت*...!/


*پ.ن : با رفتن تو به زندگی کردم پشت

                                             من ماندم و حلقه طنابی در مشت

           بگذار که فردا بشود می شنوی

                                             دیروز غروب شاعری خود را کشت!...

+ نوشته شده در هفتم آبان 1389 توسط راضـ/یــهـ |


 

 

* تکه های دلم را به دلت وصله می زنم...
...
...
نَخ کم است....!

* رفته ام تا بی انتهای خاطره هایت...آمده ام بگویم جلوتر نیا...خَطرناک است! من به جایَت می روم

* خرده های قلبَم را جَمع می کنم از درون دستانت...دستت زخمی شده ... چسب...!
...
...
    آه... یادم نبود که به این خرده ها هم رحم نکردی و "خردتر" خواستی اش... می شود؟!! ... از این خردتر؟!

* دیدمش، ندید مرا
...
...
   می خواهد ببیندم...
                        ن ی س ت م دیگر!

* وزنَم سبک شده است !
....
....
 "دلت" روی "دلم" سنگینی می کرد....

* دل من تنگ شده است برایت...شاید چون جا کم بود...

          گذاشتی و رفتی...!

 

* اینها حصار  دلم است : #########
اگر تواستی از آنها بگذری داخل شو...
....
    اما نه...! خار دارد... زخمی می شوی

###  ### خودم راه را برایت باز کردم...زود بیا و ... پشت سرت در را ببند، تا کسی "جز تو" وارد نشود؛ جا برای 2 نفر نیست...!


اطلاعیه نوشت! : از این به بعد جمله های خودم رو تو وبلاگ می نویسم...


 

+ نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1389 توسط راضـ/یــهـ |


همیشه از این می ترسیدم که نکند...نکند من روزی نباشم و تو، آن روز بیایی... آخر چرا این قدر طولانی؟! یعنی ما آدم ها این قدر بدیم؟ می دانم...بدتر از آنکه کسی فکرش را کند،خیلی بدتر... ولی من خجالت زده که به امیدت دست به قلم بردم و سرودم برای آمدنت...سیاه کردم کاغذ را برایت اما...گویی بدی هایمان آن قدر به چشم می آید که دیگر شعرهای من درطلبت روسیاه بمانند... انگار دیگر خط خطی های من هم مرهمی برای انتظار کهنه نم کشیده ام نخواهد بود...این قدر نم خواهد کشید که بپوسد...بپوسد و آخر خودت باید پوسیده های دلم را خریدار باشی... چون در طلب تو پوسید و در طلب تو نیز خواهد مرد... فقط خشک شده هایش را جایی بریز که اگر آتش به خاکسترش افتاد شعله ور نشود که شعله اش آن قدر در فراقت داغ و سوزان گشته  که زمین و زمان را در بر خواهد گرفت...خرد شده های دلم را هم نزد خودت می آوردم که خود بهای شکسته دلانی...

 آخر هر چه صغری کبری هم می چینم دیگر نمی توانم جواب دل داغ دبده ام را بدهم...صغری کبراهای من آن قدر قدیمی شده که دل داغ دار که سهل است، جواب دل .... را نمی تواند بدهد...چون کبرای تو تمام کبراهای من را ربوده است... آقاجان...هفدهمین شب های قدر عمرم درحال سپری شدن است...اگر این شبها نیایی پس دیگر کی؟! رحمی کن و بیا که جهان در طلبت تشنه است...گیریم جهان هم نه... من، او... بیا

این را من برایت نسروده ام فقط خواستم بدانی که اگر هم نوشته های من باب دلت نیست،شعر برایت زیاد است...

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد                        

ناخود آگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندی است که در کار زمین حیرانم                 

مانده ام، بی تو چرا باغچه مان گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت                         

فرش گسرده و در دست گلایل دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت                      

یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد

جمکران نقطه امید جهان شد که در آن                    

هرچه دل، سمت خدا دست توسل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها                     

تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد...

+ نوشته شده در دهم شهریور 1389 توسط راضـ/یــهـ |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

گفتم دوستـ ت دارم

و تو دیگر
نفس نکشیدی
و روح من از تپش ایستاد
گفتم:
نکند تورا کشته باشم؟
نکند من مرده باشم؟
پس روحــ م را
از روی تو برچیدم
اما تو نبودی
غیـ ب شده بودی

................................
دیگر خبری نیست در شهر

الا اینکه "تو" رفتــــه ای و

روزنامه ها ســـفیــد چاپ می شوند/
................................

از من فـ اصـ ــــ لـ ه بگیر

شاید که مسری باشد

ویروس "دل تــنگی" هایم/
................................

به وقت دلم
اینک وقت نشانی از توست
گاهی اوقات
عجیب دوستت دارم
عجیب/
................................

با تو زیرٍ بارانم

چتر برای چه؟

خیال که خیس نمی شود/

____________________

اگر لایق ثبت بود ،
ذکر منبع فراموش نشه plZ

:)


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1390

شهریور 1390
خرداد 1390
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
شهریور 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
شهریور 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387



پیوندها

اسـیر ثانــــ یه هـ ا
چشم های انتـــ ظار
آه! قاصدک
آسـ مان نارنجـ ی/
باز آی ساقیا
دلـ نوشت هایی از جــنس عــ شــ ق!
شب بلورین
جایــ ی دیـ / گـر...
عشـــق پاکـــ/!
خـــ د ا پشت در است
عهد با شـادی...
بی نویـــ سـ ن ده نوشـ/ت!
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin